
پشتیبانی:09158309165


بین زمین و آسمان بودیم؛ توی هواپیما. داشتیم میرفتیم سوریه. نگاهم به حاجی بود. سرش را تکیه داده بود به صندلی و چشم هایش را بسته بود. انگار که خوابیده باشد از شیشه هواپیما دو جنگنده آمریکایی را دیدم که مثل لاشخور دور و برمان میپلکیدند دلم هُری ریخت. ترس برم داشت فکرم پیش حاجی بود فقط . یک دقیقه گذشت دو دقیقه... همانطور که سرش به صندلی تکیه داشت، چشم هایش را باز کرد...