لینکت

پشتیبانی:09158309165

کندوی کتاب

کندوی کتاب

بازگشت به لیست محصولات
کتاب حوای سرگردان

کتاب حوای سرگردان


ویژگی ها:

  • وزن: 180 گرم

کتاب حوای سرگردان

محمد قائم خاني متولد سال 1964 ، نویسنده ، تحلیلگر و مقاله نویس معاصر ایرانی است. دسته بندی های کتاب حوای سرگردان ادبیات داستانی مجموعه داستان داستان کوتاه ادبیات ایران قسمت هایی از کتاب حوای سرگردان بهروز برمی گردد سمت من. کلاه کپی بهش می آید، هرچند با آن کت و شلوار براق، واقعا ضایع است. هرچه گفتم بدریخت می شوی، گوش نکرد. با همین لباس مجلسی و آرایش، یک ربع دنبالش گشتم. توی کانکسش نبود. تازه وقتی پیدایش کردم، راضی نمی شد. می گفت اگر جوادآقا بفهمد، پوست سرش را قلفتی می کند. اجاره ی یک روز ویلا را دادم دستش که بدهد به جوادآقا و بهانه ای برای نیامدن نداشته باشد. در تمام منطقه، جز او کسی را نمی شناختم که دو ساعت همراهی اش عذابم ندهد. شاید بودن او، خاطره ی تلخ رفتن متین را از ذهنم پاک می کرد. رفتیم داخل مغازه. اولین کت و شلواری که برایش انتخاب کردم، پوشید و پذیرفت. پولش را دادم. اما برای خرید کلاه کپی، یک ربع معطلم کرد. او کشش می داد و فروشنده مدام چشم می گرداند بیرون مغازه و سعی می کرد به بهانه ای بیندازدم بیرون. حق هم داشت. اگر مأمورها مرا با لباس جشن می دیدند، دودمانش به باد می رفت. اگر آدم بود، حتما پول را زودتر حساب می کردم و می رفتم توی ماشین تا از نگرانی دربیاید. اما چیزی توی دلم می جنبید که نمی گذاشت قدم از قدم بردارم. آن قدر از چشم چرانی فروشنده ی الدنگ عصبانی بودم که حاضر بودم مأمور بیاید و همه مان را با هم ببرد، اما پای او هم گیر باشد. این طوری پدرش را در می آوردند تا یاد بگیرد چشمان هیزش را به این و آن ندوزد. وقتی بهروز کلاه زرد و سیاهش را انتخاب کرد، التماس و خواهش از چشمان مردک می بارید. هیچ دلم نسوخت. سر فرصت پول را حساب کردم، بعد سرم را بردم توی صورتش و گفتم: «برمی گردم و چشماتو از حدقه درمیارم.» بهروز فرو رفته توی صندلی ارگونومیک و پاهایش آویزان مانده. خودش را جلو می کشد و لبه ی صندلی می نشیند. پاهایش می رسد به زمین. بشکن می زند و قر می دهد و می خندد. می رسیم به ورودی باغ. سنگ فرش را می رویم جلو. سنگ ریزه ها زیر چرخ پرادو جیغ می کشند. می رسیم به طاق شمشاد مهتابی جلو پارکینگ. شیشه ی سمت راست را می کشم پایین. بهروز سرش را می برد بیرون و دست می کشد به مهتابی ها و شاخه های پیچ خورده ی شمشادها. پیش خدمت جلو می آید و خوش آمد می گوید. بهروز کلاه کپی را می چرخاند دور سرش و می پرد وسط ماشین های ردیف پارک شده. لبه ی کتش مثل زنگوله ی بره های گله ی قاسم آباد نوسان می کند

قدرت گرفته از

لینکت