
پشتیبانی:09158309165


اما او همچنان ادامه می داد. سالی سه یا چهار با جمله اش را تکرار کرد تا بالاخره اعلی حضرت توجهش را از روی خود برداشت و بعد انگار که در یک رمان قرن نوزدهمی باشد رنگش پرید. این که من نویسنده ی کتابی باشم که از قرار نیم نگاهی هم به آن نینداخته و فقط نقدش را آن هم چند ماه پیش خوانده بود، آنقدر بر آشفته اش کرد که زبانش بند آمد. البته فقط چند لحظه و بعد دوباره شروع به صحبت کرد من و سالی بی صدا زدیم زیر خنده. خدای من! هنوز هم هر وقت به آن لحظه فکر میکنم خنده ام می گیرد.